تبليغاتX
time


time

یه شب به یاد ماندنیه دیگه که فکر کنم این شب تو یاده خودم حسابی بمونه

الان تو دلتون میگید وای یه بله برونه دیگه  آره یه بله برونه دیگه ولی این دفعه بله برونه خودمه .

 الان باید خوشحال باشم ولی نمیدونم  چرا دلم گرفته چرا خوشحال نیستم چرا خندم نمیاد نمیدونم چرا احساس تنهایی میکنم

همه حسابی سرشون شلوغه منم یه خروار کار دارم ولی شنیدید هر چی سنگه ماله پای لنگه

من که پر از استرسم فرض کنید لباسم هم خراب شده میدونید پریروز رفتم لباس خریدم دادم کتش رو یه کم تنگ کنه واییییییییییییییی افتضاح کرده داغون شده لباسم .تو این بی وقتی رفتم یه لباس دیگه بخرم اونم پیدا نکردم موندم چیکار کنم حالا

این حس بد هم که ولم نمیکنه احساس میکنم دارم از خانوادم دور میشم احساس میکنم تنها میشم نمیدونم .................

از همه ی دوستانی که تو این مدت سراغم رو میگرفتن چه از خودم چه از پریسا واقعا ممنونم که به فکرم هستن دوستای خوبم وقت کنم حتما میام دیدنتون باور کنید ولی شما الانا بیاد و من رو تنها نذارید چون نظراتون رو میخونم ولی وقت ندارم نظر بذارم در اولین فرصت در خدمتتون هستم

دوستتون دارم فعلا...راستیییییییییییییی بله برونم دوشنبس ها اااا همیتون هم دعوتید با خانواده...........

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:16 توسط زهره| |

سلام به همه ی عزیزای خودم خوبید ؟ خوشید ؟

گفتم یه شب به یاد موندنی آره دیشب یه شب خواص بود میدونید شب نامزدیه ساعده بود(دختر داییم)ساعده رو که یادتونه همونی که تو پستای قبل ازش براتون صحبت کرده بودم همون که باهم رفته بودیم خونه ی مجردی

آره دیشب عقد کرد میدونید داشتم به چی فکر میکردم به گذر زمان چقدر زمان زود میگذره و چقدر آدم زود پیر میشه دیشب یه لحظه بغضم گرفت ولی خوب اونم باید میرفت دیرو زود داره ولی سوخت سوز نداره

ما با این دختر داییام "(ساعده و شیوا)دنیایی داشتیم خیلی خوش بودیم اسم گروهمون رز سیاه بود واییی زندگی میکردیما ولی همه ی اون دوران گذشت مثل باد

دیشب ساعده صدام کرد تو اتاق بغلم کرد بهم گفت با این که ازدواج کردم ولی نمیخوام بینمون فاصله بیوفته میخوام مثل قدیما باشیم گفتم باشه بهم گفت الکی نگو میخوام بهم قول بدی داشت اشکاش میومد گفتم باشه عزیزم باشه قول... حالتاش منو یاد فاطمه انداخت دقیقا کاری که فاطمه هم کرده بود دوباره داشت جلو چشمام تکرار میشد

همسرش خیلی بچه ی باحالیه فامیله غریبه نیست از قبل میشناختیمش نمیدونم حالا بعده ازدواجم همونقدر باحال میمونه یا نه؟؟؟

عروسیه فاطمه هم که نزدیکه یعنی چهارشنبس دارم ثانیه شماری میکنم دیگه

خوب من دیگه برم با اجازه

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:35 توسط زهره| |

سلا م به همه دوستای گلممیخوام یه وبلاگ بهتون معرفی کنم که نویسندش برام خیلی عزیز آخه خواهرمهبی زحمت یه سرم برید اونجا دل یه جوون رو شاد کنیداسمش تو پیوندام هست نفر دوم

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:48 توسط زهره| |

سلام سلام دوستای خوبم خوبی؟ خوشید؟ منم خوبم ببببله من دوباره برگشتم حالا کی دوباره خسته بشم برم مرخصی خدا عالمهتو این مدت هم روزای خوب داشتم هم بد ولی دلگیریام یکم بیشتر از همیشه بود یعنی خیلی بودروزای خوبش بر میگرده به زمانی که قبول شدم اونم با این وضعیت درس خوندن ای وای ی ی ولی خب قبول شدم با جون کندنروزای بدشم بر میگرده به جهاز برون فاطمه و دلتنگیاباز روزای خوبش بر میگرده به انتقالیه فاطمه و دوباره دوره هم بودنمونباز روزای بدش بر میگرده به این که یادم بیاد فاطمه موقعیتش عوض شده نمیدونم حالا چطوری بشه اوضاع رو میگممثل قدیماس یا .....

خوب شما ها این روزا چی کارا کردید چه خبرا؟؟حال همگی خوبه ؟مارو نمیدید خوش بودید؟؟بعضی وقتا یه کوچولو وقت پیدا میکردم میرفتم به دوستا سر میزدم ولی همین جا از اونایی که وقت رفتن پیششون رو پیدا نمیکردم معذرت میخوام و دوباره یه تشکر خاص برای دوستای گلم که تو این مدت میومدن بهم سر میزدن و تنهام نذاشتن

میره و بر میگردهشاپرک خسته میشه بالهاش و زود میبنده روی گلا میشینه.....

این شعرو یادتونه؟ ماجرای منه من اون شاپرکه ام

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:15 توسط زهره| |

سلام به همه ی دوستای گلم

این آپم یکم با بقیه آپهام فرق داره

میدونید بچه ها یکم خسته ام دارم میرم استراحت راستش یه عالمه کار دارم درسام از یه طرف عروسیه فاطمه از طرفه دیگه و یه عالمه خرید چون هیچی نخریدم و باید یکمم کمک فاطمه کنم یکمم از نظر روحی خسته ام حوصله ی نت و نت بازی رو دیگه ندارم

دوستای خوبم خیلی ممنونم که تو این مدت من رو تحمل کردید با نظراتون شادم کردید واقعا خوشحالم که چنین دوستانی دارم من همه دوستام رو دوست داشتم حالا بعضیا رو بیشتر بعضیارو کمتر ولی همتون رو دوست داشتم راستی اگه خبر مهمی شد برام بنویسیدا بعضی وقتا میام بخونم دوستای گلم... و شایدم بهتون سر بزنم اگه وقت کنم

بازم ممنون بخاطر همه چیز

شاید این خدافظی موقت باشه شایدم برا همیشه نمیدونم واقعا نمیدونم فقط این رو میدونم که یکم خستم هم از لحاظ روحی و هم از لحاظ جسمی

برام دعا کنید

خداحافظ 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 11:48 توسط زهره| |

سلام دوستای گلم این دفعه چند تا از جمله های نویسنده ی محبوبم (پائولو کوئلیو)رو براتون گذاشتم امید وارم لذت ببرید

دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید.خطرمتفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید.(میتونید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه آدمیان است.همه چیز تنها یک چیز است و هنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست میشود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.(وقتی آرزو داشته باشی و از ته قلبت بخواهی حتما براورده میشه من امتحان کردم.و نتیجه گرفتم. نمیدونم سی دیه راز رو دیدید یا نه اگه ببینید متوجه حرفم میشید .

بزرگترین گناه ممکن پشیمانی است.(چند دفعه گریبان گیره من شده شما چطور؟)

کار تنها هنگامی کامل است که به مقصود رسیده باشی.

همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کردیم (ولی خیلی خیلی با این جمله موافقم)  

(دوستای خوبم کسی رو دعوت نکردم چون یکم وقتم کمه به بزرگیه خودتون ببخشید)خوب فعلا با اجازه ی همگی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 16:2 توسط زهره| |

سلام به همه ی دوستای خوبم .خوبید؟ خوشید؟ من که خوبه خوبم آخه درس خونی هم عالمی داره

یه خبره خوب دو سه روزه دارم میدرسم . تو این دوسه روزه دیدم چه درسای باحالی داریم تازه دارم میفهمم چقدر درسامون جالبن ها ها ها خوب همینه دیگه تو کل ترم که درس نخوندیم  سره کلاس هم که بلوتوث بازی یا بازیه موبایل میکردیم بعضی وقتا هم نقطه بازی مکردیم الان باید تازه ببینیم چه درسایی داشتیم چقدر باحالا(میگما اگه شاگردام بیان این متن رو بخونن از فردا هیچ کدومشون سره کلاس به درس گوش نمیدن هواسم باشه سوتی ندم که وبلاگ دارماگه بدونید سره کلاسام چه قدر به بچه ها گیر میدم ولی زیاد هم بد اخلاق نیستما)

آخه میدونید تو این ترم فقط از یکی از استادام خوشم میومدبقیشون ماست مایه کرده بودن یه کم هیجان نداشتند موقع تدریسشون   سر کلاس حوصله ی آدم سر میرفت(آدم هم رو میآورد به کارایی که بالا اشاره کردم دیگه حق با منه یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟)

اون موقع ها خیلی بهتر بود استادامون خیلی باحال بودن هیجان داشتن مثلایه استاد داریم الان صداش از ته چاه میاد هیچی نمیشنوی مخصوصا وقتی آخره کلاس میشینی که فقط حرکات میبینی اصلا صدا نداری بهشم میگی(میگه نمیتونم حجره ام رو پاره کنم که عزیزانم)

یه بار سره کلاس بودم همینطوری داشتیم   بابغل دستیم نقطه بازی میکردم (کاری که همیشه تو دبیرستان هم انجام میدادم آخه اون موقع هم دبیرا خیلی خیلی درس رو توضیح میدادن صد بار)که یهو استاد اسمم رو گفت رومو کردم به بغل دستیم (اون یکی دوستم)کتابش رو قاپیدم بعد دیدم به اونم حل نکردهبعد شروع کردم اول یه کم حرفیدم....  به استاد گفتم :استاد این همه این تمرینارو حل میکنیم اصلا به دردمون میخوره(تو این مدت به دوستم گفتم اونا رو از یکی بگیره که از پشتیمون گرفت )اونم شروع کرد آره چرا نخوره این تمرینا خیلی مهم هستن بعد گفتم:استاد منظورم این بود که تو امتحانم میاد اینا ؟این رو که گفتم کلاس شلوغ شد همه شروع کردن از امتحان پرسیدن وهی میگفتن استاد یه کم توضیح بدید امتحان چطوریه یا میپرسیدن استاد مثل این تمرینا میاد یا خودشون میاد.

(این درسمون یکی از سخترین درسامونه)بلاخره تو این فرصت من همه ی تمرینایی که قرار بود بخونم رو از رو کتابه اون دختره کپی کردم بعد هم خوندم خدارو شکر همش درست بود حتما الان میگید خوب چرا به خودم زحمت دادم و کپی کردم خوب از رو همون میخوندم نه؟؟؟؟؟؟؟باید در جواب بگم این خانومه محترمی که ما ازش کتاب گرفته بودیم یکی از گوشت تلخترین (یه اصطلاح برای نشون دادن بد عنقترین و بد اخلاقترین و نمیدونم خود شیرین ترین و.....................)دخترای دنیاس البته توهین به دخترای گل نشه ولی آدم باید حق رو بگه بعضی ها شورشو در میارن غلو نکرده باشم بیشتر بچه ها از این دختره بدشون میاد ولی درسش خیلی خوبه   هی بهمون میگفت میشه کتابم رو بدید؟ میترسم استاد اسمم رو بخونه هی میگفت دوستم اعصابش خورد شد گفت خوب یه دقیقه صبر کن داره مینویسه بلاخره خطر از بیخ گوشمون رد شد استاد از این منفی بده هاس هر سه  تا منفی یه نمره از پایان ترم کم میشه.

بنده از همون موقع ها هم عادت داشتم روزای اول تلاش میکردم و خودم رو دانشجوی کوشا نشون میدادم استادها فکر میکردن درسم خوبه(روشه خوبیه امتحان کنید) مثلا سر این کلاسه اولین نفر بود م که کنفرانس دادم و اولین نفر بودم که پروژش رو تحویل دادم برای همین زیاد بهم گیر نمیداد آخه آدمی بود که به اونایی گیر میداد که درسشون ضعیف بود میگفت میخوام اونا یه تلاشی کنن ما هم که با زرنگا رقم خورده بودیم بهمون کاری نداشت یه بار در سال صدامون میکرد ماهم از کتاب اینو اون میخوندیم یا بعضی وقتا همون تو کلاس وقتی اسمم رو میخوند حل میکردم .تازه به غیبتام هم کاری نداشت فکر کنم بیشتر از شش جلسه غیبت کرده بودم ولی چیزی نمیگفت بهم.بنده خدا یه پسره سه جلسه غیبت داشت حذفش کرد دو تا دختره دیگه هم دو جلسه غیبت داشتن گفت جلسه سوم حذفید اونا هم دیگه غیبت نکردند.

خوب بگذریم مای بدبخت باید تا نوزدهم بریم دانشگاه خیلی از دوستام که تو دانشگاهای دیگه هستن یکی دو هفتس تعطیل شدن

فعلا من برم روزه خوبی داشته باشید بهم سر بزنید تو این مدت ممکنه کمتر نت بیام و لی شما تنهام نذاریدا آخه میام نظراتون رو میخونم روحیه میگیرم

بای بای دوستای گلم میخوام برم یه کم بدرسم درس خون بشم آخه اونم عالمی داره       دعا که یادتون نمیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 15:54 توسط زهره| |

سلام به همه ی دوستای خوبم

فصل امتحانا شده ولی من اصلا حس درس خوندن ندارم نمیدونم چی کار کنم اصلا حسش نمیاد.

حالا اگه تو ترم خونده بودم میشد یه کاری کرد ولی از اول ترم هم لای هیچ کتابی رو باز نکردم امروز یکی از بچه ها گفت زهره بده کتابت رو ببینم تمرین فلان صفحه رو میخوام گفتم کامل نیس گفت بده حالا بعد دادم بهش روکردبهم گفت به تو  هم میگن دانشجو چرا اینقدر کتابت نو و سفیده چرا هیچی توش ننوشتی .

اینقدر همه درسام مونده اصلا نمی دونم باید از کجا شروع کنم تازه دو تا از پروزه هام هم موندن (مادر جان)

دیگه جونم براتون بگه همه چی قاطی پاتی شده .فامیل و بستگان محترم هم که دیگه بچه هاشون مدرسه نمیرن و بیکارن هی میان به ما سر میزنن برا اینکه یه وقت دلمون براشون تنگ نشه خدایی نکرده  یه دو دقیقه هم که میری تو اتاق بدرسی همه هی صدا میکنن زهره درسات تموم نشد بیا بیرون بابا چقدر درس میخونی (واقعیتش من مهمون خونمون باشه اصلا نمیتونم برم بدرسم میترسم خبری  یا   چیزی بگن و من بیخبر بمونم زبونم لال فقط بعضی وقتایهو دلم شور میزنه میرم تو اتاق که صدام میکنن)

بلاخره ما موندیمو جهادی بزرگ در گرفتن نمره ی قبولی و پاس کردنه این ترم البته با کمک های غیبی و کمک حتمیه الله و دعای شما دوستان عزیز

فعلا بای بای


 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 20:17 توسط زهره| |

سلام به دوستای دوستداشتنیه خودمایندفعه میخوام از یک سوتی ازهزار سوتیاموبراتون تعریف کنم.(یه دختر خاله دارم که همیشه سوتیایی که تو یه سانیه میدم رو میشمره میگه الان آمارش به ۱۰۰ سوتی در یه سانیه رسیده(با یکم اغراق) خوب بریم سر اصل مطلب یادتونه تو پست قبلیم از خونه مجردیه گفتم؟اون شب که داشتیم میرفتیم اونجاتصمیم گرفتم برای اولین بار خودم برم بنزین بزنم(آخه همیشه بابام میزد)بلاخره به بچه ها گفتم اونا هم قبول کردن.رفتیم تو پمپ بنزینی بعد با ساعده پیاده شدیمو کارت رو تو دستگاه گذاشتمو رمز رو زدیم بعدم اون شیلنگ رو در آوردمم و شروع کردم به زدن این وسطم از پسره متصدی بنزین پرسیدم چطوری بفهمم که باک پر شده یا نه؟ اونم برام توضیح داد.(خیلی باحال بود تاحالا خودم بنزین نزده بودم بعد ساعده هم گفت بده یکمم من بزنم دادم اونم زد میگفت زهره چقدر باحاله)(الان با خودتون میگید چه دخترای لوسی دیگه بنزین زدن ایقدر ذوق نداره که  ولی نمیدونم چرا ما اون شب اینقدر ذوق کردیم)بلاخره زدیم و برگشتیم خونه و......

یک هفته بعد....

بابام:زهره بابا جان کارت سوخت رو ندیدی ؟نیستش!

(من داشتم تو اتاق کتاب میخوندم )

زهره :چرا بابا هستش تو کیف ببین(یه کیف داریم که همه مدارک ماشین تو اونه)

بابام با صدای بلند تر:بابا جان میگم نیستش دیگه

زهره با صدای نگران تر:بابا با دقت گشتی؟

یهو یادم اومد که وقتی رفتیم بنزین زدیم کارت رو بر نداشتم

رفتم بیرون از اتاقو به بابام گفتم .گفتم اون دفعه که بنزین زدم اینقدر ذوق کردم یادم رفت کارت بردارم بابام خندش گرفته بود میگفت آخه مگه بنزین زدن اینهمه ذوق داره که آدم کارت یادش بره خوبه یادت موند ماشین رو برگردونی

بعد یهو بخودش اومد گفت فکر میکنی پیدا بشه یعنی اونجا نگه داشتن برامون .من خیلی خیلی ناراحت بودم دیگه صدام در نمیومد فقط نگاه میکردم بابام گفت عیب نداره اگه پیدا نشد اقدام میکنینم یکی دیگه میگیریم خودت رو ناراحت نکن فردا میرم پمپ بنزینی .به بابام با صدای خیلی غمگین گفتم بابا میای الان بریم من تا صبح نمی تونم بخوابم گفت باشه و رفتیم و کارت اونجا بود وقتی پسر ه گفت کارت اینجاس انگار دنیارو بهم دادن (کی حوصله داشت بره دنبال کارت جدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟بیچاره بابام ایقدر سرش شلوغه که نگو. خدا بهم رحم کرد)

چرا من اینقدر حواص پرتم آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فــــــــــــــعلا بزرگترین سوتیم این بودهسوتی هایی که تو حرف زدنام میدم بماند

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:4 توسط زهره| |

با سلام به دوستای خوب و مهربونم میخوام براتون از ادامه ی داستانه خونه مجردی بگم

دیشبم بلاخره با اصرار زیاد شب رفتیم خونه مامان جونم من هی بهشون میگفتم که بابا من امشب چرت و پرت گوئیم میاد من رو امشب نبرید مگه گوش میدادن هی میگفتم امشب نمیذارم بخوابیدا بازم گوش نمیدادن فکر میکردن چون نمیخوام برم اینارو میگم ولی من واقعا هوس کرده بودم بترسونم اصلا خوبیم یا رحمم نمیومد بدیم میومد بهشون میگفتم گوش نمیدادنبلاخره رفتیم دوباره اول رفتیم پای کوه یه بستنی خوردیم داشتیم بر میگشتیم سمته ماشین که اولین چراغ اذیت بازیم روشن شد رفتم تو ماشین و درای ماشین رو قفل کردم اینا هم هی در میزدن منم درو باز نمیکردم و ماشین رو روشن کردم رفتم ولی دلم سوخت و یه کم جلو تر وایستادم ولی نگو اونا تصمیم گرفته بودن که سوار ماشین نشن که مثلا من ضایع شم بلاخره نیومدن تو منم گازشو گرفتم رفتم تو فکرم بود که یه کم جلو تر یه دور برگردونه بر مگردم گفتم تا  اونا یکم بترسن من برگشتمچشمتون روز بد نبینه اون دور برگردون رو اون شب بسته بودن منم تو رو دربایستی موندم مجبور شدم که برم هی میرفتم و هی دنبال یه دور برگردون میگشتم دیگه قهطیش اومده بود مگه پیدا میشد تو این مدتم هی داشتم موبالاشون رو میگرفتم اول موبایل پریسا رو  گرفتم دیدم صداش از تو ماشین میاد  بعد مال ساعدهاونم تو ماشین بود و همینطور ماله شیواآخه کیفاشون تو ماشین بود نه پول داشتن نه موبایل پیش خودم گفتم اون بدبختا مردن از ترس تو اون تاریکی کنار کوهقلبم به تاپ تاپ اوفتاد چیکار کنیم دیگه. خیلی دل نازکیمبلاخره به یه میدون رسیدم و دور زدم وقتی رسیدم بهشون برا اینکه مردم داشتن نگاه میکردن شیوا بلند گفت چی شد پیداشون کردی منم گفتم نه نتونستم و خیلی مودبانه سوار ماشین شدن و راه افتادیم تو ماشین پدرم در اوردن منم میخندیدم میگفتم وقتی بوغ میزنم سوار نیمشید همینه.اون بدبختا فکر کرده بودن من واقعا رفتم خونهبلاخره رسیدم خونه و بساط شلم پهن شدساعتای دو شب بود وسط بازی یهو یه طرف نگاه کردم با تعجب گفتم :بچه ها چیزی رد نشد

بچه ها :نه توهم زدی

زهره:ولی فکر کنم رد شدا(خیلی جدی)

بچه ها:رد نشد  بازی کن دیگه(با یکم ترس)

دوباره بازی شروع شد بعد یه ربع

زهره :بچه ها دره اتاق مامان جون بسته بودا چرا بازه؟(با تعجب و بازم جدی)

بچه ها :حتما باد زده(با یکم ترس بیشتر)بازیت کن اذیت نکن دیگه

زهره :باور کنید راس میگم در باز شده پنجره هم که باز نیس از کجا باد اومده ؟فکر کنم امشب دیگه واقعا مامان جونه

توضیحات (این خونه ی مامان جونم یه حیاط ماقبل تاریخ داره که درختاش خیلی بلنده یه درخت توت داره که تقریبا تا بالکن اومده سایشم خیلی وحشتناک تو آشپز خونه میوفته شبا هیچ کدومشون آشپز خونه نمیرن از ترس بجز من .رفتم که چایی بیارم همساییه ی مامان جون رو دیدم که بالا پشتبوم بود یکی از کفتراش مرده بودن اومده بود برش داره  نمیدونم دقیقا چی کار میکرد ولی سایش دقیقا تو اتاق مامان جون بود این بود که چراغ بعدی برا اذیت روشن شد)

اودم بیرون و سینیه چایی رو گذاشتم زمین بعد یهو تو اتاق رو دیدم و داد زدم دیدید راس میگفتم بیا اینم مامان جون سلام مامان جون اومدن تو اتاق رو دیدن هی جیغ میزدن حالا جیغ نزن کی جیغ بزن بعد زدم تو سر همشون گفتم دیونه ها از روح میترسید حرفی نیس ولی عقل که دارید خوب یه کم فک کنید یه کم دقیق نگاه کنید این سایه  پسره مش محرمه .بهشون گفتم خوبه اعلام کردم که امشب چرت و پرت گوییم میاد خوبه میدونید میخوام بترسونمتون بازم میترسید شما دیگه چه .....(از گفتن حرف زشت در وبم  خود داری میکنم)  هستید میدونید مخوام بترسونم بازم  میترسید واقعا......بعد تو اتاق رو نگاه کردن  افتاده بودن زمین میخندیدن بعدم من و دعوا کردن ولی گفتن کلی خندیدن بخاطر همین میبخشمن منم گفتم لطف دارید واقعا که منو میبخشیدجاتون خالی خیلی خوش گذشت دوباره تا صبح کلی خندیدیم بعد ساعتای یازده ما اومدیم خونمون من تا الانی اندیشه خوندم الانم که اینجامدوباره برم بخونم البته اونایی که خوندم اصلا یادم نیس اون موقع ها همیشه فاطمه میخوند به من توضیح میداد  منم توضیحات اونو که تو اتوبوس یا مترو برام میگفت رو مینوشتم و نمره میاوردم جاش چقدر خالیه

خوب فعلا بای

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 15:13 توسط زهره| |

سلام دوستای خوبم من رو بخاطر غیبت طولانی ببخشیداگه بدونید توی این یه هفته چه کارایی کردم .

دوشنبه هفته پیش فهمیدیم که دانشگاه یه هفته تعطیل بخاطر آزمون ارشد .ما هم که خدا خواسته با هزارتا امید و آرزو اومدیم خونه گفتم تو این یه هفته یه ذره به کارای عقب افتادم میرسم و...  ولی خبر نداشتم که مادر گرامی چه خوابی برامون دیده تصمیم گرفته بودند که یه ختم قران راه بندازه (اونم خونه ی خودمون نه خونه ی قدیم مامان جونم که الان خالیه)بلاخره درد سر ما شروع شد .

مامان:زهره جان قربونت برم این فرشا رو ببر خونه ی مامان جون

زهره :باشه

مامان:زهره جان این ظرفا رو ببر خونه ی مامان جون

زهره:باشه

و این ماجرا ادامه داشت تا زمانی که نصفه اساس یه خونه ی واقعی رو زهره جان برد خونه ی مامان جون بعد بنده و پریسا(خواهر بنده)رفتیم برا تمیز کردن و چیدن وسایل .دیگه هلاک شدیم

شب برگشتیم در به داغون خونه فرداش خوابیده نخوابیده دوباره روز از نو روزی از نو

مامان:زهره جان بریم خرما و شیرینی بخریم .

زهره:باشه

مامان:زهره این کارو کن اون  کارو کن و ...... بازم زهره: باشههمشم به خودم میگفتم بابا ختم قران ثواب داره از این حرفا حالا این وسطم نزدیک سی صفحه جزو داشتم که باید کامل میکردم و هزارتا کار دیگه بلاخره بعد این همه کار اینو بیار و اونو ببرو اینو بخر اونو بخر و.........بلاخره مراسم انجام شد و همه چی تموم شد. نـــــــــــــــــــــــه صبر کنید اشکش مانده تازه کار اونجا و مراسم تموم شد حالا باید همه چی بر میگشت سر جاش (تو این یه هفته صد بار به خودم لنت دادم که رانندگی بلدم )پدر گرامی که خودشون رو راحت کردن و فرمودن که کار دارن و نمیتونن دست یاری دراز کنن دوباره همه چی گردن منه بدبختو گرفت و زهره جانها شروع شد بلاخره اون کارا هم تموم شد ولی اینجا جای قشنگ ماجرا شروع میشه .

بچه ها(پریسا .ساعده و شیوا(دختر داییام ))تصمیم گرفتن که از این فرصت استفاده کنن و یه خونه مجردی خونه مامان جون را بندازن من هی گفتم بابا من نمیتونم سی صفحه جزوه دارم بخدا امتحانم دارم مگه به خرجشون میرفت میگفتن بابا پایه باش مثل قدیما یکم بخندیم هی مگفتن کمکت میکنیم که بنویسی(دروغ گفتن همش رو خود بدبختم امروز نوشتم) دیگه از اونا اصرار از من انکار تا بلاخره راضی شدم بمونم آخه میدونستم خیلی خوش میگذره واین شد که موندیم  دیگه شبه اولی که اونجا بودیم که شبه جمعه بود حسابی چهار تایی خوش گذروندیم اولش رفتیم پای کوه آش خوردیم بعد برگشتیم با یه خروار خوراکی و تا ساعتای ۵بازی کردیم (انواع و اقسام بازی ها)و بعدش نماز و رفتیم تو رختخواب همین که اومدیم بخوابیم من شروع کردم گفتم :بچه ها الان روح مامان جون اینجاس هی اینا میترسیدن بعد یهوو نمیدونم صدای چی بود که اومد(یه چیزی افتاد فکر کنم) شیوا جیغ میزد و پریده بود بغله پریسای بد بخت ساعده هم همینطور منم دیدم که اگه ادامه بدم ممکنه یکی سکته کنه ساکت شدم بد خوابم برد نگو اون بدبختا تا صبح ترسیده بودنتا ساعتای دو ظهر خوابیدم و بعد که بیدار شدیم بعد نهار دوباره رفتیم گشتیم و برا شب خرید کردیم و برگشتیم خونه دوباره همونطری بازی و تا صبح خندیدیم (برا روحیه من خیلی خوب بود آخه این مدت یه کم حالم گرفته بود) بعد که رفتیم تو رختخواب همشون پریدن رو منو  منه بدبختو میزدن میگفتن اگه بخوای دوباره شروع کنی از اون حرفای دیشب بزنی پرتت میکنیم بیرون منم قول دادم که نگمولی خیلی دوس داشتم دوباره یکم بترسونمشون  آخه ترسوندنشون خیلی باحال بود ولی چون قول دادم نگفتمما چهارتا اون موقه ها  هم خیلی باهم خوش بودیم ولی الان بخاطر مشغله وقت نمی کنیم  زیاد باهم باشیم ولی تا به هم میرسیم دوباره بازی شروع میشه نمیدونم بازیه روپولی رو بلدید یا نه ولی حتما امتحان کنید خیلی باحاله  یه بازیه دیگه هم که میکردیم شلم بود این دوتا بازی خیلی خیلی باحالن اصلا خسته کننده نیستن هرچی بیشتر بازی میکنی بیشتر علاقه مند میشی( اینم از پیام بازرگانیه آخرش)الانم هی زنگ میزنن میگن بیاید امشبم بریم ولی من میگم نه آخه امتحان اندیشه دارم باید بخونم اونا هم مسخرم میکنن میگن اندیشه هم خوندن داره ولی باور میکنید امتحان اندیشه از هزار تا امتحانه درسای اختصاصی برام سختترهمن اصلا تو درسایی مثل معارف و اخلاق و این جور چیزا استعداد ندارم حفظیام وحشتناکه تو دبیرستانم فیزیک و شیمی ۱۷ ۱۸ میشدم معارف ۱۳ ۱۴ دقیقا الانم همینم  نمیدونم امشبم میریم نمیریم

خوب حسابی سرتون رو درد آوردم فــــــــــــــــعلا

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:22 توسط زهره| |



روزی دختر کوچولویی از مادرش پرسید: مامان؟ نژاد انسان ها از کجا اومد؟
مادر جواب داد: خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژاد انسان ها به وجود اومد
دو روز بعد دخترک همین سوال رو از پدرش پرسید.
پدرش پاسخ داد: خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد
دختر کوچولو که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت: مامان؟ تو گفتی خدا انسان ها رو آفرید ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته ی میمون ها هستند...من که نمی فهمم!
مادرش گفت: عزیز دلم خیلی ساده است. من بهت در مورد خانواده ی خودم گفتم و بابات در مورد خانواده ی خودش

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:55 توسط زهره| |

 
 سلام دوستان این داستان غم انگیزو یکی از دوستام به ایمیلم فرستاده بود دلم نیومد تنها بخونمش

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

به امید روزی که آدمها لیاقت داشتن چشمامون داشته باشند

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:13 توسط زهره| |

 سلام به همه ی دوستای خوبم که امیدوارم همگی حالشون خوب باشه.دلم برا همتون تنگ شده بود .خوشبختانه اون امتحان رو با موفقیت به پایان رسوندم و نمره دوم کلاس شدم .ولی دلم میخواست اول بشم ولی نشد یه پسره هست خیلی مخه نمیشه  ازش جلو زد ولی دفعه بعد اول میشم .البته فکر نکنید همش به فکر نمره هستم ها !!!!!!! اینطوری برا خودم انگیزه درست میکنم.چون رشته ی من یه طوریه که همش باید درس بخونی همش باید خوند تا یادت نره چون خیلی فراره.

راستی فردا خونمون یه جشنه بزرگه جای همتون خالی.فکر کنم خیلی خوش بگذره همه فامیل دوره هم .البته این چند وقته یه کم فکرم درگیره یه مضوعیه(بودن یا نبودن مسئله این است) که تو زندگیم خیلی نقش مهمی داره نتیجش خیلی مهمه.حالا فعلا فکرم درگیره اونه تا ببینم چی پیش میاد.خدا بزرگه.

راستی نگفتم دوستم داره عید غدیر عقد میکنه خیلی خوشحالم ولی یکم تنها میشمآخه ما مثل دوقلوها بودیم همه تو فامیل یا تو دانشگاه  به ما میگفتن دوقلوهاحتی استادای اون دانشگاه قبلیه هم مارو دوقلوها صدا میکردن حالا نمیدونم با این وضعیت جدید هنوز میتونیم مثل قدیما باشیم یا نه

خوب فعلا من برم. مامانم داره صدام میکنه برم یه کم هم کمک کنم بد نیس .جای دوری نمیره.

بای بای

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 11:9 توسط زهره| |

سلام دوستای خوبم

عمل دائیم با موفقیت به پایان رسید الان هم حالش خوبه خوبه (خدارو شکر)

از صبح الان تازه وقت کردم بیام پای کامپیوتر.اینقد کار داشتم که نگو هنوزم نصفش مونده آخه فردا داریم بر میگردیم شهرستان.شنبه یه امتحان سخت داریم نیم ترممونه (هنوز نرفته باید امتحان بدیم)من و دوستم  هم یه مقدار زیادی درس خونیم (نخواستم اون اصطلاح معروف رو بکار ببرم )فردا از وقتی که برسیم باید شروع به خوندن کنیم تا شنبه.میخوایم بالا ترین نمره رو بیاریم (با دوستم تصمیم گرفتیم)خوب من برم به کارام برسم

تا هفته ی دیگه خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 21:32 توسط زهره| |

سلام دوستای خوبم

من کم حالم گرفته بود هر دقیقه هم دارم خبرای بد میشنوم و هی بدتر میشم .

صبح ساعتای هفت هشت بود که دختر دائیم زنگ زد خونمون گفت که دائیم حالش بد شده بردنش بیمارستان (آخه یه مشکلی برای کیسه ی صفراش پیش اومده بود دکترا گفته بودن که اگه بد تر بشه باید عمل کنه )گفت بردنش تهران بعد مامانم و بابام  با چند تا دیگه از بستگان با عجله رفتن تهران الانی که تماس گرفتم گفتن  که هنوز معلوم نیس عمل امروز باشه یا فردا ولی باید عمل بشه.خیلی نگرانم.آخه این دائیم بنده خدا قبلا قلبش رو عمل کرده بوده حالا نمی دونم صفرا به قلب چه ربطی داره. دکترا گفتن به خاطره عمل قبلیش این عمل. عمل خطرناکیه.همش دارم براش دعا میکنم.امیدوارم مثل همیشه خدا صدام رو بشنوه.

من خیلی دوس داشتم برم بیمارستان ولی نمیتونم این بچه ی خواهرم پیشمه اینقدم شیطونه که نگو.

خوب فعلا بای راستی یادم رفت بگم شما هم براش دعا کنید قلب شما از من پاک تره خدا حتما صدای شما رو میشنوه

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 10:43 توسط زهره| |

سلام به همه ی دوستای خوبم مخصوصا اونایی که تو این مدت بیشتر از همه هوامو داشتن و بهم سر زدن

من دوباره برگشتم بعد از چند ماهمیدونید چرا این مدت نبودم ؟نمی دونید ؟ خوب الان بهتون میگم

دلیل اول:یه بنده خدایی ازم خواسته بود دیگه سراغ وبلاگم نیام و با دنیای وبلاگ خدافظی کنم (البته نا محسوس ازم خواسته بود)من هیچ وقت نفهمیدم چرا ولی به خاطر احترامی که براش قائل بودم و چون اون ازم خواسته بود قبول کردم که دیگه سراغ وبلاگم نیام  و دیگه آپ نکنم (فقط چند وقت یکبار نظرام رو چک میکردم )البته به خودشم هیچ وقت نگفتم به خاطر حرف اونه که دیگه آپ نمی کنم و به دوستام سر نمیزنم(که اینجا از همه ی دوستایی که منتظرم بودن معذرت خواهی میکنم ).ولی خوب ‌‌حالا خوشبختانه یا بدبختانه او بنده خدا دیگه نیستاگه دلیلش رو بهم میگفت شاید واقعا دیگه سراغ وبلاگ نویسی نمیومدمولی چون نگفته منم دلیش رو نمیدونم پس به کار وبلاگ نویسی ادامه میدهم 

دلیل دوم:خوب حالا همشم به خاطر اون نبودمن دانشگاه شهرستان قبول شدم و اونجا خونه گرفتیم با یکی از دوستام و بدبختانه دسترسی به اینترنت نداریمولی آخر هفته ها خونه ام و از این به بعد سعی میکنم با آپ های کسل کنندم حوصلتون رو سر ببرم

دلیل سوم:میدونید من این مدت یه کم سرم شلوغ بود حالم هم گرفته بود یعنی هنوزم حالم گرفتس ولی به امید خدا حالم بهتر میشهبا کمک شما دوستای خوبمبرام دعا کنید

خوب حالا از دانشگامون براتون بگم :

دانشگاه خیلی خیلی بزرگیه خیلی هم کارمندای مودبی داره  ولی چی بگم از استاداش که اگه یه جلسه حاضر نباشی همچین سر کلاس ضایعت میکنن که دیگه جرات سر کلاس رفتن نداری کلا جرات ادامه تحصیل رو از دست میدی خدارو شکر تا حالا این بلای ناگهانی سر ما نیومده راستی یادم رفت از دعوای دیروز براتون بگم (یکی از پسرای دانشگاه رفته بوده پیش مسئول پخش غذا نمیدونم نون خواسته بودهنمیدونم غذا خواسته بوده(من اسم پسررو گذاشتم الیور توییست همه با این اسم صداش میکنن ما نفهمیدیم دقیقا چی گفته بوده  که اون مسئول قاطی کرده بودو دماغ پسر بدبختو شکونده بود. پسر رو با آمبولانس بردن بیمارستان.اون مسئول رو هم همون موقع اخراج کردن  (فکر کنم همین یدونه کارمندش بی ادب بود که اونم  اخراج شد)

تا آپ بعدی خدا نگهدار همتون

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 12:10 توسط زهره| |

 

نقل قولهائی از روانشناسان بزرگ

بسیاری از مردم فکر می‌کنند در حال فکر کردن هستند در حالی که مشغول بازآرایی و تنظیم پیشداوری‌ها و تعصباتشان هستند.

- پذیرش آنچه اتفاق افتاده است، نخستین گام در غلبه بر پیامدهای هر بدشانسی است.

- فلسفه، والاترین و بدیهی‌ترین خواسته بشر است.

-عقل سلیم و شوخ‌طبعی، هر دو یک چیزند که با سرعت‌های متفاوت حرکت می‌کنند. شوخ‌طبعی، همان عقل سلیم با دور تند است!

- هر کس باید برای تمرین، هر روز حداقل دو کاری که از آنها نفرت دارد را انجام دهد.

- انگیزه نهانی تمام کارهایی که اغلب مردم می‌کنند این است که چگونه شادی به دست آورند، چگونه آن را نگه دارند و چگونه آن را بهبود بخشند.

- هنر «عاقل بودن» عبارت است از هنر آگاهی از این که از چه چیزهایی چشم‌پوشی کنید.

- تنها یک دلیل برای شکست انسان وجود دارد و آن کمبود ایمان فرد به خودِ واقعی‌اش است.

- همه ما آمادگی داریم تا به دلایلی کارهای وحشیانه و غیرمتمدنانه انجام دهیم. فرق بین یک آدم خوب و یک آدم بد در انتخاب آن دلیل است.

عمیق‌ترین اصل طبیعت انسان، اشتیاق و میل شدید او به قدردانی شدن است.

منبع : جنبشی آزاد در روانشناسی

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:24 توسط زهره| |

ســــــــــــــــــــــــــــلام به همه دوستای گلــــــــــــــم

امیدوارم شـــــــــــــــــــــاد و سرزنده باشیـــــــــــــــــــد

ایندفعه میخوام از مزایای متاهلی براتون بگم Geminiالبته این مزایا دستخوش یه انتخاب درسته و به قول سایه جونم (مامان نی نی ) (فقط عشــــــــــــق کافی نیست). لازمه خیلی هم لازمه و لی کافی نیست و آدم باید با چشمای باز تصمیم بگیره بگذریم بریم سر اصل مطلب که مزایای متاهلی.....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 12:30 توسط زهره| |

ده مزايايي که مجرد زيستن به همراه دارد

 

در اكثر مقالات،مجلات و فيلمها گفته ميشود كه زن و مرد براي شاد بودن به زيستن

در كنار يكديـگـر نـيـاز دارنـد امـا گاهي اوقات افراد به دلايلي توانايي ازدواج را نداشته و

به ناچار به زندگي مجردي مي پردازند. خبر خوب براي چنين اشخاصي اين است كه

همانطور كه ازدواج داراي محاسن و فوايدي بسياري است، مجردبودن هم براي خود

مزايايي دارد كه بيان آنها خالي از لطف نمي باشد.

زندگي مجردي لبريز از آزاديهايي است كه تصورش ممكـن است مشكل بنظر برسد.

در اين بخش به ۸ دليل اصلـي براي مجرد بودن اشاره مي كنيم........


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 22:59 توسط زهره| |

سلااااااااااام به همه دوستای خوبم

امیدوارم همتون خوب و سلامت باشید و یه تشکر مخصوص از دوستایی که منو تو این مدت تنها نذاشتن و با نظرات زیباشون منو شاد کردن حتی اونایی که گفتن من خیلی بی مزه هستمخوب حتما هستم دیگه

بازم ممنون

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 20:26 توسط زهره| |

چگونه یک آدم موفق باشیم ؟

.

.

.حتما به ادامه مطلب هم سر بزنید


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:12 توسط زهره| |

تاریخ و نام پرنده شــــــــــــــــــــــــرح

سينه سرخ


21 ژانويه تا 17 فوريه
1 بهمن تا 28 بهمن
یک برونگرای خونسرد که خلق آتشی خود را زیر نقاب پنهان میکند و بسیار خود رای و خود سر است. آنها افرادی مغرور و خانواده دوست هستند، گرچه گاهي کمی ستیزه جو می شوند.

سهره


18 فوريه تا 17 مارس
29 بهمن تا 26 اسفند
این افراد شخصیت هایی زرنگی هستند که بسیار حساس و همیشه گوش بزنگ اند. آنها طبیعتاً افرادی اجتماعی و جمع طلب هستند، چون اعتقاد دارند بودن در جمع به آنها احساس امنیت می دهد. باید بتوانند مَفَری برای خیالپردازی های خود پیدا کنند. گاهاً زودرنج و عصبی می شوند.

شاهين


18 مارس تا 14 آوريل
27 اسفند تا 25 فروردين
فردی مقتدر که جرات و گاهي عزم گستاخانه ی خود را به نمایش میگذارد. با مهارت خود از موانع مشکل ساز عبور می کند، اینکار را به طریقی انجام می دهد که انرژی خود را به هدر ندهد.

آلباتروس


15 آوريل تا 12 مي
26 فروردين تا 22 ارديبهشت
فکری سرگردان دارد، اما اگر در پی هدفی مشخص باشد، فرسخ های زیادی را حاظر است برای رسیدن به آن بپیماید. گهگاه اگر دید کافی نداشته باشد، ممکن است در جاهایی که نباید، گرفتار شود.

قمري


13 مي تا 9 ژوئن
23 ارديبهشت تا 19 خرداد
طبیعتاً آرامش طلب است و به آنچه نزدیک قلبشان باشد، نوک می زند. آنها از یک زندگی بسیار عاشقانه لذت می برند و به ندرت از آن خسته می شوند. آنها افرادی بردبار، سازگار، و جذاب هستند. فقدان خشونت در آنها گاهي باعث می شود که قربانی افراد درنده خو شوند.

عقاب


10 ژوئن تا 7 ژوئيه
20 خرداد تا 16 تير
شخصیتی بسیار با حترام که خصوصیات رویاپردازی زیادی دارد. آنها هیچوقت به دنبال کارهای بیهوده نمی افتند و با نگاه گیرای خود، مخالفان را سر جایشان مینشانند. آنها قادرند تا از جنبه های ناچیز و مادی انسانیت فراتر روند و بسیار با استعدادند.
 

بلبل


8 ژوئيه تا 4 آگوست
17 تير تا 13 مرداد
معمولاً قبل از اینکه دیده شوند، صدایشان به گوش می رسد. آنها همیشه حرفی برای گفتن دارند. اما بسیار با شنوندگان خود سازگارند. ظاهر غیرگیرای آنها شخصیتی را در خود پنهان دارد که منتظر شکوفایی است.

مرغ ماهيخوار


5 آگوست تا 1 سپتامبر
14 مرداد تا 10 شهريور
این هم یک شخصیت رنگی و پر زرق و برق دیگر است که همیشه مشتاق رویارویی است. آنها با سرعتی بسیار زیاد چرخی در اطراف می زنند و علاقه و وابستگی زیادی به آب دارند. بسیار حساس، تیز و باهوشند که باعث می شود شهامت شیرجه زدن در جاهایی را داشته باشند که دیگران حتی از نزدیک شدن به آن بیم دارند.

قو


2 سپتامبر تا 29 سپتامبر
11 شهريور تا 7 مهر
قو شخصیتی پیچیده دارد. با اینکه در ظاهر شخصی بسیار آرام و راحت است، در باطن برای سازگار کردن خود با سرعت دنیای مدرن، بسیار پرتلاش است. اگر شخصیت طبیعی دلپذیر آنها برانگیخته شود، ممکن است بسیار خشن و عصبانی شوند.

داركوب


30 سپتامبر تا 27 اكتبر
8 مهر تا 5 آبان
شخصیتی خشن و سختکوش با بنیه و طاقت بسیار بالا. با درخواست حمایت دیگران برای ایده ها و اعتقاداتشان هیچ مشکلی ندارند، و برایشان مهم نیست که چقدر گیج و حواسپرت به نظر برسند. با طرز تفکر جانبی خود، برای موشکافی مشکلات و حل آن بسیار مفیدند. اما با شیوه ی زندگی پرسر و صدایشان، ممکن است دوست نداشته باشید که همسایه تان یکی از آنها باشد.

كسترل (باز كوچك)


28 اكتبر تا 24 نوامبر
6 آبان تا 3 آذر
ذهن هوشیارشان به آنها این امکان را می دهد که از یک موضوع به موضوع دیگری بپرند، بدون اینکه تمرکزشان به هم بخورد. آنها با اراده بسیار زیادی بر اهداف زندگیشان متمرکز میشوند، و از آنچه که در اطرافشان می گذرد آشفته و مضطرب نمی شوند. اعتماد به توانایی هایشان باعث ميشود به جاهایی صعود کنند که دیگران فقط رویای آن را در سر دارند. 

كلاغ سياه


25 نوامبر تا 23 دسامبر
4 آذر تا 2 دي
آنها افرادی پر ابهت، گیرا و پر نیرو و مقاوم هستند. آنها از هم طرازان خود بسیار باهوش تر هستند و در حل مشکلات بسیار ماهر و زبر دستند. آنها عاشق رقابتند و از محیط های روباز و وحشی بسیار لذت می برند.

حواصيل


24 دسامبر تا 20 ژانويه
3 دي تا 30 دي
افرادی فریبنده و گول زننده هستند. بااینکه ممکن است اکثر اوقات افرادی تنها و منزوی به نظر برسند، اما نیازی به بودن در اجتماعات شلوغ را ندارند. در عبور از مسیر زندگی ممکن است در باتلاق هم گرفتار آیند، اما آنقدر مستحکم و استوار هستند تا با این مشکلات کنار آیند. طبیعت نامطمئن آنها باعث می شود که همواره به دنبال تحسین و تمجید اطرافیان باشند.
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:26 توسط زهره| |

طالع بيني و تحليل شخصيت بر اساس ميوه مورد علاقه

آيا مي دانيد كه مي توانيد از روي ميوه هاي انتخاب شده شخصيت آدمها را بشناسيدو بر اساس ميوه هاي مورد نظر بگوييد كه شرايط روحي ورواني اشخاص مختلف چگونه است؟ پس ميوه دلخواه خود را انتخاب كنيد و به رازهاي شخصيتي خود و دوستانتان پي ببريد.

 نتیجه ی انتخاب خود را در ادامه ی مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:16 توسط زهره| |

 

نوعروس 70 ساله پس از سه ماه تقاضای طلاق کرد (واقعا ۷۰ سالشم دووم نیاورد جوونا دقت کنید)



نوعروس 70 ساله که براي نخستين بار با مردي 73 ساله ازدواج کرده بود پس از سه ماه زندگي مشترک از ازدواج خود پشيمان شد و درخواست طلاق کرد.
به گزارش اعتماد، اين زن که نجمه نام دارد تا سن 70 سالگي به تنهايي زندگي مي کرد و حاضر به ازدواج نشده بود اما وقتي با پيرمردي به نام حسن آشنا شد، تصميم گرفت براي اولين بار پاي سفره عقد بنشيند. نجمه و حسن از سه ماه قبل زندگي خود را آغاز کردند و خود را خوشبخت ترين زوج دنيا مي دانستند اما به سرعت دچار اختلاف شدند و نوعروس 70 ساله تصميم به طلاق گرفت. نجمه با مراجعه به دادگاه خانواده طي شکايتي به قاضي محمدي - رئيس شعبه 267- گفت؛ يکي دو ماه اولي که زندگي مشترکم را آغاز کردم مشکل خاصي با حسن نداشتم اما در اين يک ماه آخر اخلاق حسن تغيير کرد به طوري که بداخلاقي هاي او موجب شد ديگر تحمل زندگي کردن با او را نداشته باشم.

اين زن ادامه داد؛ تا 70 سالگي ازدواج نکرده بودم به اين اميد که شوهر ايده آلم را پيدا کنم اما حالا با گذشت سه ماه از زندگي با حسن متوجه شدم که در مورد انتخاب همسر اشتباه کرده ام و با بخشيدن مهريه ام از دادگاه تقاضاي صدور حکم طلاق را دارم.

بنابر اين گزارش قاضي محمدي پس از شنيدن اظهارات اين زن احضاريه يي را براي شوهرش صادر و رسيدگي به اين پرونده را به جلسه ديگري موکول کرد.


نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:35 توسط زهره| |

سلام به همه ی دوستان گلم

میدونید ایندفه میخوام از چند نفر  که تو ساخت این وبلاگ کمکم کردن تشکر کنم اول از همه از استادم آقای دیردار که میشه تقریبا بگی همه ی بچه ها رو زور کرد تا وبلاگ بسازند ولی واقعا دستش درد نکنهدوم حمیدکه  یکی از شاگردامه و  تو ساخت این وبلاگ  خیلی کمکم کرد (استاد و شاگرد همه دست به دست هم دادن تا من وبلاگ دار بشم اونم چه وبلاگی)البته میدونم خیلی چیزا کم داره که شبیه یه وبلاگ خوشگل بشه و قبول دارم که همه ی زحمتاشون رو بر باد دادمو یه سرمایه گذاریه اشتباه بودم ولی در کل ازشون خیلی ممنونم

و در آخر آخر از همه دوستان دیگه که با نظراتشون در بهتر شدن این وبلاگ کمکم کردن ومیکنن ممنونم

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:15 توسط زهره| |

 

نتايج یک نظرسنجی درباره مزاحمت‏ برای خانم‏ها !!!!!!!!!!!!ببینید ما خانوم ها چی میکشیم از دست این آقاییونآخه چرااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



يك نهاد عمومي با انجام نظرسنجي از بانوان 18 تا 50 ساله تهراني، مهمترين عوامل مزاحمت در تهران از نظر خانم‌ها را ارزيابي كرد.
به نوشته سایت الف ، در اين نظرسنجي كه 1000 خانم در جريان آن مورد پرسش قرار گرفته‌اند، پرسشگران ، با نام بردن مزاحمت‌هاي رايج براي بانوان در تهران، از پرسش شوندگان خواسته‌اند تا درجه اين مزاحمت را بين چهارگزينه خيلي زياد، زياد، كم و خيلي كم ارزيابي كنند.

بر اساس اين گزارش، بانوان تهراني مزاحمت «بوق زدن اتومبيل و اصرار به سوارشدن» را با 85 درصد انتخاب گزينه خيلي زياد، بيشترين مزاحمت براي خود دانسته‌اند.

پاسخهاي بانوان به ساير مزاحمت‌هاي مطرح شده در اين ارزيابي عبارتند از:

- "انتشار تصاویر خصوصی افراد"، 80 در صد زیاد و خیلی زیاد
- "تنه زدن عمدی به زنان"، 83 درصد زیاد و خیلی زیاد
- "متلک گفتن"، 76 درصد زیاد و خیلی زیاد
- "شنيدن الفاظ رکیک"، 75 درصد زیاد و خیلی زیاد
- "ویراژ دادن و حرکات نمایشی موتورسواران"، 72 درصد زیاد و خیلی زیاد
-" تعقیب زنان توسط مردان در اماکن خلوت"، 72 درصد زیاد و خیلی زیاد

به نظر شمااین نظر سنجی  درسته؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شما هم نظر بدید یادتون نره


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 11:15 توسط زهره| |

 فقط نان مورد علاقتون رو انتخاب کنید بعد به شخصیتتون پی ببریدالبته نمیدونم درسته یا نه ولی به نظرم جالب بود گفتم بذارم تو وبلاگم شما هم بخونید انشاا... که لذت ببرید

نان جو:
در فداکاری و صداقت شما هیچ شکی نیست!این دو ویژگی در محیط کار از خصوصیات بارز شماست.برخی از روانشناسان می گویند:حتی کشاورزانی که کاشت جو را ترجیح می دهند٫ نسبت به دیگران صادقانه و صمیمی ترند.شما فردی بسیار ساده ٫متواضع و فروتن هستید و این خصوصیات می تواند گویای این باشد که چرا دوستانتان همیشه به شما اعتماد می کنند٫همچنین سلیقه خوبی در انتخاب لباس دارید!

نان باگت:همیشه به نوعی شیطنت هایتان دیگران رابه سوی شما می اورد!شیطنت و گاهی اوقات بازیگوشی که در چشمانتان موج میزند همان چیزی ست که شما را در چشم دیگران بسیار جذاب و با نمک می کند!شما فردی مهربان و شوخ طبع و خوش خوراک هستید٫با این حال عیب بزرگ شما زود رنجی تان است.دیگران در موقع حرف زدن با شما باید کاملا مراقب کلامشان باشند!

نان قندی:به رغم بذله گویی برخی اوقات خجالتی هستید اما سریع الانتقال بودن شما از نکات بارزی ست که همانند"نان قندی"شما را نزد دیگران شیرین می کند!شما عاشق کشف چیز های جدید و مخالف هستید.فردی بسیار خونسرد هستید و به ندرت عصبانی می شوید!از ازاد بودن و ازاد گشتن لذت می برید٫هر چند در دوستیابی کمی با احتیاط قدم بر می دارید!

نان لواش:مهربان هستید و نمونه های مهربانیتان همیشه دهان به دهان میان دوستان و اشنایان می گردد.همچنین عاشق صلح و صفا و ارامش هستید و حتی دوست ندارید به شخصی که اشتباه کرده نا مهربانی کنید!البته به همان نسبت نیز دوست داریدبا شما چنین رفتاری شود.دوست ندارید پشت دیگران حرف بزنید.به اندازه کافی بخشنده اید و این از صفات بارز شماست.یکی دیگر از صفات خوبتان یک رو بودنتان است!

نان های زره٫شوید و...:شما هر جا باشید شادی و خوشحالی را برای اطرافیان به ارمغان می اورید و همانند نان های مختلف با طعم های مختلف ٫هر روز شادی و تازگی و یک بو وطعم خوب و جدید را برای زندگیتان به همراه می اورید!شما رهبر گروه دوستانتان در مراحل مختلف هستید و به خوبی می توانید در زمان مورد نیاز٫انها را راهنمایی کنید!از ریا کاری و دو رویی بی زارید و سعی می کنید بشدت از انها دوری کنید.در کارتان بسیار دقیق بوده و کاملا سازماندهی شده عمل می کنید!

نان تست:هر فشاری را به راحتی تحمل کرده و هر گونه جو سنگینی را تغییر می دهید.شما پر از رمز و راز هستیدو حرفهایتان با ایهام همراه است.بسیار شایسته و معقول هستید ودوست دارید به دیگران کمک کنید.از کسی کینه به دل نمی گیرید واز قهر و جدایی گریزانید.دوستانتان از دوستی با شما راضی و خوشحالند!

ما رو هم بی خبر نذارید میخوام بدونم این شخصیت شناسیه درسته یا نه؟

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 21:30 توسط زهره| |

سلام دوستان

چند نفر از دوستان از من می پرسیدند طوبی کیه؟

طوبی شاعر جوونی بود

که من خودشو و شعراشو دوست داشتم تو وبلاگم پیوند وبلاگش هست

خیلی حیف شد خیلی

روحش شاد

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:15 توسط زهره| |

سلام به همگی .......

وای باور کردنی نیست یعنی واقعا طوبی دیگه پیش ما نیست وای ی ی ی خدایا آخه اون خیلی جوون بود  اصلا باورم نمی شه

خیلی حالم گرفته شد خیلیبه قول آبجی پروانه حرفی نمونده به غیر از طلب آمرزش

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:28 توسط زهره| |


Design By : Night Skin